هشت ماه زندگی با پاره تنم
هشتمین ماه از زندگی با تو گل پسرمم داره تموم میشه هشت ماهی که هر لحظش برام یه دنیا می ارزه.و از هر لحظه نهایت لذت رو میبرم.ولی حیف که روزها زود زود میگذرن و تو خیلی زود بزرگ میشی.
خدا به حق این ماه عزیزش همه رو از همچین نعمتی بی نصیب نذاره.
عسل مامان روز به روز آقاتر و عاقلتر میشی
ولی غذاتو خوب نمیخوری
بیشتر دوس داری طعم غذاهارو بچشی یا اینکه خودت بخوری همین...
ولی عزیز دلم اینطوری که نمی شه آخه دستای کوچیکت هنوز تمرکز برداشتن
غذاهای ریزو ندارن اگه هم درشت باشن میپره گلوت و...
سعی میکنم حین بازی یا دیدن تلوزیون کمی غذا بهت بدم که اینطوریم نمیتونم سرتو گول بمالم و زودی متوجه میشی.
بیشتر فکر بازیگوشی هستی.خدارو شکر از اولش اهل گریه زاری نبودی و اینطوری اذیتم نکردی ولی الان به خاطر ایستادنت یا به هر جا سرک کشیدنت یا خوردن همه چی از ریز گرفته تا
دارم اذیت میشم.اونم فقط به خاطر خودته که میترسم از افتادنت یا مسمومیتت.
یه بار از دیوار گرفتیو خواستی سرپا وایسی که تا من برسم با گونه رفتی رو دیوار.انقدی ناراحت شدم که خودمو باعث میدونستم که چرا کمی زودتر نیومدم.10روز طول کشید که کبودی گونت بره.دیگه از اونروز همش پیشت میمونم یا اینکه بابایی پا به پات میاد و ازت مواظبت میکنه.
البته چندین بار گفتم که خدانگهدارت باشه.انشاالله
دیگه دَدَر رفتنم بلد شدی.صبح که بابا میخواد آماده رفتن بشه تا جورابشو پاش میکنه زود متوجه میشی و میوفتی دنبالش که توروهم ببره.سوار ماشین که میشیم قبل از استارت زودی دسته برف پاک کن رو میگیری و شرو میکنی به شستن شیشه ماشین.باور کن تو این مدتی که این کار رو یاد گرفتی بیشتر از بابات شیشه رو شستی.
خب بریم سراغ عکسای خوشگلت.اینم بگم که این ماه دس دسی هم یاد گرفتی ولی موفق به عکس گیری نشدم
اولین ورودت به آشپزخونه




قربون دستای نازت بشم

بازگشت از آشپزخونه

گلم موقع دایی بازی(خاله بازی که برا دختراس!)


مردِ اسپاگتی خور مامان



چن نمونه از لالاییت(میبینی یه جا بند نمیشی حتی تو خواب)




قربونت برم تو خواب به چی فک میکنی عزیزم؟؟؟؟



شاهزاده ی مامان وقتی بیدار شده و داره به مامانش ادی میکنه


لوسیِ مامان

فدای لبای خندونت


دستو جیغو هورا......

اُخ اُخ دارن عکس میگیرن

بعله همچین پسرِ ساکتیم من
اینم عکس کبودی گونت






هشت ماه زندگی با پاره تنم 

